تبليغاتX
قلم طلایی
((به نام صاحب لوح وقلم))
(دوست)

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند. يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند.
ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روي سنگ نوشت:« امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد .»
دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد:« چرا وقتي سيلي ات زدم ،بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند.»

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط نازنین سلیمانی  | 

                         ((  پیشاپیش سال نو رابه شماتبریک می گو یم))

((یک شعر درباره عید نوروز))

  عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه  !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز

گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل اسب(!) تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

خالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا می مونه !!

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندوق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :

که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13:0  توسط نازنین سلیمانی  | 

((من وخروس))

من و خروس درد مشترکی داریم
خروس می خواهد
پیدا كند یاری برای تمام عمر
و
من می خواهم
تنها یك شب با شكمی سیر سر بر بالین بگذارم
من و خروس می گردیم
گرسنگی آزارم می دهد
نگاهی به چهره نه چندان معصوم خروس می كنم
چرا این فكر تا الآن به ذهنم نرسیده بود
...
كارد را بر می دارم
خروس ناباورانه من را می نگرد
...
دیگر من و خروس آن درد مشترك را نداریم!

 


+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:49  توسط نازنین سلیمانی  | 

 واما یک شعر طنز:

((امان از دست بچه های امروز))

امان از دست بچه های امروز

این را مدیر مدرسه گفت به بابای بهروز

وبابای بهروز آهی کشید جانسوز

وتکرارکرد:

امان از دست بچه های امروز

او آمده بود اجازه ی پسرش را بگیرد

که او را همراه خودش ببرد

امان از دست بچه های امروز

مدیر مدرسه نگاهی کرد به او وگفت زیر لبی:

کمی دیر آمدی آقای طالبی

پسرتون پیش پای شما اجازه گرفت ورفت

آقای طالبی گفت با حیرت

بهروز من کجا رفت

مدیر شانه ای انداخت بالا

وگفت نمی دانم والله

گمانم به تشییع جنازه ی شما

خودش با آه وناله گفت این را

راستی شما زنده اید هنوز

حالش گرفته شد بابای بهروز

وتکرار کرد با آهی جانسوز

امان از دست بچه های امروز

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:41  توسط نازنین سلیمانی  | 


 

 نوجوان

دلم می‌خواد داد بزنم
جیغ بزنم، جیغ بنفش
پاره كنم لباسمو
برم حموم با كت و كفش

دلم می‌خواد زار بزنم
صدام بره به آسمون
كتابامو شوت بكنم
از تو حیاط به پشت بوم

دلم می‌خواد پر بكشم
مثل مگس به هر طرف
وزوز و ویزویز بكنم
لقمه بگیرم از علف

دلم می‌خواد كف بكنم
مثل پودر لباس شویی
باد بكنم، گنده بشم
مثل یه بادکنک بشم
فكر نكنی دیوونه‌ام
یا خیلی درب و داغونم
نه عزیزم من سالمم
فقط كمی نوجوونم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:30  توسط نازنین سلیمانی  |